مونس خورشیدهای آشفته

باز کنج ترانه ام دری باز شد به وادی بهشت

بی تاب از بقیع و مدینه گذشت

قلب واژه ها را کبوترانه پر زد

پیچید میان معبد ترانه ها نوای غربت

آسمان ترک برداشت از نیش خند تاک

فرو ریخت آفتاب و یک خروار قاصدک روی نقاشی های پریده رنگ

نخلی خم شد به بوسه بر پیشانی درد

همه آهوها عزا گرفتند

قد تکتم خم شد روی شانه ی رضوان

علفهای هرز مرگ شقایق را جشن گرفتند

به صبح ، به آفتاب

از بقیع تا باران ، دست آهوان تا بال کبوتران

گندم زائران تا خلوص خادمان

نگاه مات ماه و چشم شرمسار صیاد

و به قلب پریشان من تسلیت بگویید...