مونس خورشیدهای آشفته
مونس خورشیدهای آشفته
باز کنج ترانه ام دری باز شد به وادی بهشت
بی تاب از بقیع و مدینه گذشت
قلب واژه ها را کبوترانه پر زد
پیچید میان معبد ترانه ها نوای غربت
آسمان ترک برداشت از نیش خند تاک
فرو ریخت آفتاب و یک خروار قاصدک روی نقاشی های پریده رنگ
نخلی خم شد به بوسه بر پیشانی درد
همه آهوها عزا گرفتند
قد تکتم خم شد روی شانه ی رضوان
علفهای هرز مرگ شقایق را جشن گرفتند
به صبح ، به آفتاب
از بقیع تا باران ، دست آهوان تا بال کبوتران
گندم زائران تا خلوص خادمان
نگاه مات ماه و چشم شرمسار صیاد
و به قلب پریشان من تسلیت بگویید...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۱ ساعت توسط حکیمه موسی زاده
|
هر آنچه بر صفحه اين وبلاگ مى چکد،از سقف اندشه ام فرود مى آيد،آنچه مى خوانم و دوست مى دارم،آنچه مى نويسم و...